از این سر شب تا آن سر شب ، گر بخوابی راهی نیست ! ساده زیستن بهانه است مشکل نداری است ! میشود آهنگ ملایمی گذاشت ، آرام حرف زد وسالها مردمان را خواب کرد! اما خواب تو چه میشود؟! اجل و زمانه و روزگار همه تعریف سادهای از ناکامیمان در زندگی است ! کاش میشد ساده به همه چیز اقرار کرد ! کاش میشد بی تمنا هر چیزی را درخواست کرد ! حتی آغوش سادهای برای لحظهای ... اما نمیشود ... مشکل از خودمان نیست ، اینها خشت اول آدمی است . جلاد یا همان خدای متعال ، ساده هرچیزی را خلق میکند ، ساده میبخشد و ساده میکُشد ! پس تکلیف حقانیت مای غیر از او چه میشود؟ نیست ، خدایی ، بین ما و خدا ، تا عدالت را برقرار کند ...
نام کاربری را که وارد میکنم ، یک چشمم به Language bar است که فارسی نباشد ! اما هست ! لبخندی میزنم و تند تند یوزر طولانی ام را وارد میکنم در حالیکه میدانم اشتباه است ...
# یادمیگیرم ، گاهی اوقات به اشتباهات خواسته و ناخواسته ، لبخند بزنم ...
حساب کرده ام اگر روزی 12 ساعت درس بخوانم ، آخر اردیبهشت فیزیک رو تمام میکنم و من میمانم و شیمی و ادبیات و عربی ... که اگر باز هم با همین ریتم بروم ، دست آخر 2 هفته قبل از کنکور همه چیز تمام است . وسوسه می شوم دو هفته آخر را از امروز استراحت کنم ! سرم را که روی بالش که میگذارم یادم میاد هفته پیش دو روز درس خوندم و سرجمع 4 ساعت نشد! میخندم و به خودم قول میدهم نفر اول شوم ! اما امروز نه ، از فردا شروع میکنم ...
شلوارش را که پائین میکشد حساب کار دستش می آید ... دردی است که گرفتارش شده ، باید خلاص شد ... میرود و چند ساعت بعد برمیگردد ، اصلاً حواسش نیست ، نصفه شب است ، مردم میخوابند ، اما او باز شلوارش را پائین میکشد ...
دستش را که داخل شلوارش میکند ، می خاراندش ، و یه حالی بهش میدهد ، و از خارش در میآید ... چشمانش را میبندد و یادی ، خیالی ... امروز که سری به زمین ساب مرده خاک خورده ای که از پارسال همانجاست میزند ، چشمش به همسایه های جدیدش می افتد که بیل و کلنگ بدست ، به جان زمین بی پدری افتاده بودند ! سر صحبت که باز شد و بحث مردانه ! خبر از آمدن ادکلن جدیدی شد که گویا بساط رزق و روزیه یکی از این بنده های خداست ! فلواقع خنده ها از این قرار بود که ادکلن مورد نظر را به مردی آشنا فروخته بود و چند هفته بعد زن آن مرد ، به قصد خرید دوباره آمده و چندی بعد خاندان از جنس مونثشان یکی پس از دیگری و گاهاً جمعاً مشتری همین یک قلم جنس شده اند و بقیه داستان ...
# جالب است قیاسی بین شهوت مردانه ، قبل از ازدواج و بعد از ازدواج ... # مشکل از کجاست ؟!
باکرهگیاش را که به رخش میکشد به قول بعضی ها ، او ، خجالت میکشد ، سرش را پائین می اندازد اما نمیداند ، این زخم پاره تر از آن است ، که فکر میکند ... راستی ، تو از کجا فهمیدی ؟
آخ دلم لک زده واسه یه پیکان 63 سفید یخچالی 4 حلقه اسپرت بزنی زیرش بخوابونیش ! شیشه دودی ، بدیش پایین و یه دستتو بندازی روش ... 20 لیتر سوپر هم با 4لیتر روغن سوخته قاطی کنی بزنی بدن اون باک ساب مرده ! یه موزیک آرام بذاری و بیای پیچای حسن آباد ، روی پیچای 90درجه خفنش ، لب پرتگاه ، که باید 20تا سرعت رفت ، جفت پا بری رو گاز و 100 رو تخته کنی ... یه جمله ام روی شیشه عقبش بنویسی همه بخونن ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
# پارسالو که یادتونه با 90 تا رفتم تو دل و روده یه پیکان دیگه شاخ به شاخ # یه ضرب المثل کُردی میگه خدا اول کوه رو میبینه ، بعد برف میذاره روش
قربون مرامت ، که هروقت کج رفتیم ، کوچیکاشو بخشیدی و واسه بزرگاش خوابوندی تو دهمنمون حال میکنم بات ، عدالتت رو دوست دارم ، میپرستمت امروزه رو خوب یادم میمونه! کاری رو که خودم میخواستم بکنم ، تو داری انجام میدی ! خبرش رسید ، دمت گرم ، میخواستم زیرپا خوردش کنم ، نگو عمریه زیر پاهات داره دست و پا میزنه ... مرامتو دوست دارم تا ابد ! # امروز رو خوب یادم میمونه ...